زمانی برای بودن زمانی برای نبودن

من به دنیا بدنیا آمدم ...روزی که تو مقرر داشتی ؛ یه جای خالی واسه من در نظر گرفته بودی یه جای خالی که فقط من میتونستم داشته باشمش یه نقش کوچولو که واسه من در نظر داشتی و حتی میدونستی من چجوری میتونم وباید این نقش رو اجرا کنم...اینو تو از هزار هزار سال پیش میدونستی و همینطور سالها گذشت و حلقه های زنجیر کنار هم چیده شدن و من اومدم ؛من باشم یا نباشم چرخ هستی پنچر نمیشه اما تو میخواستی که باشم ...به من وحضورم فکر کرده بودی.

ممنون به خاطر این ...

.

.

.حامد بالاخره شیرازی شد!خودش که راضیه ومن حالا بعد از این همه تقلا کردن واسه کار و پیدا کردن یه موقعیت نسبتا خوب کاری دیر یا زود باید برم شیراز.

.

.

.چقد دلم میخواد دامن چین چینی بپوشم برم یه جایی که باد بیاد زیاد؛ بعدش برقصم برقصم برقصم اون قد زیاد که  باد بشم... ابر شم برم تو آسمونا اصلن این من نیستم خودشه خود خدا که دوست داره گاهی یه جایی که باد بیاد خیلی زیاد برقصه پس انسان رو آفرید.!

زندگی به سبک چینی

دوباره قرار شد بریم یه مدتی که معلوم نیست  تا کی ادامه داشته باشه من و هاجر خانوم !  اداره

این چند وقت که معلق شده بودیم فهمیدم که اون همه تمرینات ورزشی روانشناسی که انجام میدم همش کشششششششششک...تعادلم ریخته بود  بهم ... خیلی باید سخت باشه که وقتی چیزی که واست خیلی مهمه رو نداری همون قدر خوشحال باشی که وقتی داری ... (یعنی تو دنیا چنین جانور نادری پیدا میشه ! )...

حالا این چند روز دقیقا کارگرهای چینی سر ساعت میرم پشت میز کار و تا ساعت ۵ بعدظهر فقط شاید فرصت ناهار خوردن داشته باشم بعدش لخ لخ کنان میام خونه...نمیدونم درسته یا نه کار میکنیم که پول داشته باشیم و وقتی که بهش میرسیم وقت و حوصله نداریم خرجش کنیم البته این فکر میکنم فقط در مورد نون در آوردنای حلال صدق کنه

بعد از قانون ۵ نیوتن که در موردش نوشته بودم باید بگم اولین قانون بد شانسی میگه که هنگامی که شما از ناظر پروژه ای ناتمام در شرکت فرار میکنین طی یه جابه جایی اداری دقیقا اطاق بغل دست شما در اداره خالی و ناظر محترم به ان انتقال مییابد!!!!!حالا هی من باید طی عملیاتی محیر العقول از جلوی درب اطاق ناظر محترم عبور کنم و هر دفعه با هیبتی جدید که خدای ناکرده به نظر محترم ناظرانه ایشان آشنا نزنم تا امروز که خدا کمک کرده !!! ولی حس ششم میگه به زودی این خانم ناظر عزیز  در محل سرویس بهداشتی  به صورت کاملا  فیس تو فیس رؤیت خواهد شد


دیشب من و حامد تو یه کوچه منتظر حاج آقا بودیم که من رومانتیکیسمم  اوج گرفت پیشنهاد کردم یکم قدم بزنیم در اوج ترکوندن حبابهای عشق و محبت و وفا یهو یه صداکلفته گفت آقا با شما هستم و بعدش از تو سیاهیها یه آقای بسیجی تند تند خودشو به ما رسوند که مبادا دیر بشه یه دفعه خدای ناکرده ما عنان از کف بدهیم و با انجام حرکتی ناشایست  لعنت ابدی خدارو  بخریم .....!!!حالا به کیا هم گیر دادن من با اون چادر و چاقچوره کثیف و پتی و حامدم که ازمن قیافش تابلو تر....اون قدر از دستش عصبانی شدیم که تا امروز هنوز حالمون خوب نشده.


فنجانهای خالی....

امروز شد دو روز ...

دوروزی که نبودی ... که نیستی

دوروزی که عطرت نیست ... صداتو ندارم ...صدامو نداری... دستات... دستای من... ... که بگم ... که بگی ...

حالا دوروز از تمام روزهایی که میتونیم با هم باشیم رو از دست دادیم... دلتنگ همدیگه کنج خودخواهیهامون هر دو منتظر یه معجزه ... چرا فکر نمیکنی گاهی تو هم مقصری... ؟

دو تا کافی میکس ته کیفم انتظار میکشن ...دو روزه که دلم نمیاد بخورمشون  ... چقدر دلم   دو تا فنجون آب داغ میخواد...  یه جشن کوچیک .... بی بهونه ... فقط برای با هم بودن.

.

.

.


« باران که میبارد تو می آیی  باران گل باران نیلوفر....»