X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389
روز گرم آبگوشتی

سلام به به امروزم خوبم اما دیشب اصلن خوب نبودم...ماجرا از اون جا شروع شد که من طبق معمول زیر پتو لمیده بودم که همسری گفت تو روزنامه امروز کار پیدا نکردی گفتم نه ! بعد فیلسوفانه گفت که : خدا نمیخواد من و تو بریم سر کار که یهو من دیگه از تو متلاشی شدم آخه من که اینقد دارم خود درمانی روحی انجام میدم اصلن نمیتونم این حرفارو تحمل کنم در ضمن به نظر من خدا واقعا همون جور که فکر کنیم باهامون تا میکنه قربونش برم از بس مهربونه!

خلاصه من رفتم تو خودم...بعد هی شوشو اومد منت کشی و هی با سشوار گرمم کرد!!!(فعلن تنها وسیله گرمازای خونمونه )خلاصه گفتیم بریم بیرون زیارت...شوشو رفت کپسول گاز صابخونه رو که اوایل اومدن داده بودن بهمون پس بده که این مرتیکه بیتربیت صابخونه هر چی دلش خاست گفت؛ خلاصه آخره حرفای بیتربیتیش به حامد میگه که :من کابینت نمیذارم...اگه نمیتونی بلند شو برو .. و خلاصه ما آتیش گرفتیم.این قد شوشو حواسش بهشون هست و همش نگرانه که مبادا ما یه کاری بکنیم که اونا ناراحت بشن اون وقت اینم از این مرتیکه خرس الاغ...بعد رفتیم پیش علی دوستش خلاصه هی با هم صحبت کردن بعد آیدا کوچولو چون دلش گرفته بود همه با هم رفتیم اول زیارت بعدشم رفتیم پارک سگ لرز زدیم برگشتیم.تو راه دوسته شوشو رفت شیرینی خامه خفن گرفت خوردیم به به به...الانم من یه پاتیل آبگوشت بار گذاشتم به به به امروز ما خیلی غصه بودیم که همسری زنگ زد مامانش اونم قول داده مشکلمونو حل کنه...قراره ۵۰۰ تومن بذاریم رو رهن خونه کابینت بیارن البته اگه این پیرمرد بیتربیت صابخونه راضی شه....منتظرم شوشو بیاد آبگوشت بخوریم

بعد نوشت:همسری اومد میگه که مامانش واسش ۵۰۰ تومن فرستاده؛واقعا از اینکه این مادر شوهر گلی همیشه کمکمون میکنه خدارو شکر.فقط مونده ببینیم این الاغه صابخونه قبول میکنه یا نه!

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389
کمی آفتابی میشویم...

به به این چند روز حالم بهتر شده ، اتفاق خاصی نیافتاده فقط یه تلنگری به ماتحت احساسمان زدیم تلنگری!هوا سرد شده و ما هم که فعلن گاز نداریم با پتو تردد میکنیم و تنها مورد نق زدن فعلن همین مساله است اون هم واسه منه سرمایی شدید...آخر هفته همسری همش ترجمه کرد "گمشده در ترجمه"!منم هی رفتم زیر پتو ...هی تی وی دیدم ...هی واسه خودم چای ریختم :سبزو سیاهو دارچینی و... خلاصه که خوبم ...مامان اینا دیشب واسه خان داداش رفتن خاستگاری .امیدوارم قسمت آخرش باشه و این سریال رفتن به خونه عروس گلی تموم شه.پدر عروس گفته واسه مهریه و اینا خودشون صحبت کنن ولشششش بیاین در مورد خودمون صحبت کنیم!!!امروز صبح یه کارایی میخاستم انجام بدم مثلا خرید سبزی،کتابخونه،فرهنگسرا و فنی حرفه ایی و خرید روزنامه.اما از روزه دیروز سرم به غایت درد میکرد!همین شد که تا اذون ظهر خوابیدم ایشالا فردا...مامان واسم پرده گرفته که میده دسته کسی واسم بیارن هوراااا اما دلم واسه این پنجره های روزنامه ایی تنگ میشه...راستی یه تصمیم کبری: ثروتمند فکر میکنیممممممممم

دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1389
روز بد

اه اه اه از خودم خیلی بدم اومده ...امروز فقط توی جام چرت زدمو غصه خوردم و همه ناکامیها و بدبختیهای زندگیم یادم می اومد...میدونم تا خودم یه تکونی به خودم ندم خدا هم کاری نمیکنه...اما انگاری بیشتر دوست دارم غصه بخورم...دیشب مامانم زنگ زد خیلی زور زدم تا گریه نکنم...این بی پولی هم شده مزید بر علت...یه خرید ساده هم نمیتونم برم ...از همسری هم پول نمیگیرم یعنی عادت ندارم حتی از بابا هم اون موقع ها که خونه بودم پول نمیگرفتم همش خودش میداد.البته همسری هم همیشه هرچی باشه میده اما این روزا اوضاع مالی یکم درامه ...چنتا خرج قلمبه داریم و از طرفی هه هردوتامون فعلن بیکاریم دلم هم نمیاد با این اوضاع و احوال برم کلاس تازه میدونم با این کلاس رفتنا حالم خیلی بهتر نمیشه... همسری داره یه کتاب ترجمه میکنه میگه اگه چاپ بشه خیلی خوبه نمیدونم ایشالا خوب باشه برامون...خلاصه اینکه اصلن حالم خوب نیست...کاش یه جوری خوب بشم!میدونم که نباید اینقد موج منفی بدم اما دوست دارم تا ته این حس منفی برم پدرپدرسوخته خودمو دربیارم...

یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389
من توی اطاق بودم...ندیدی منو؟

تقریبن هشت ساله هستم... از حیاط خلوت خاکی خونمون رد میشم... ساعت حدودای سه بعد از ظهره چه بوی خاکی میده این حیاط خلوت و کهنه ...بوی آبگرمکن نفتی که فقط جمعه ها روشن میشه!...از پله ها بالا میرم،پله های سیمانی ...یک...دو...سه...چهارمی یا پنجمین پله است که میشه از پنجره بزرگی وسط خونه رو دید بابا خوابیده وامین هم کنار دستش ، مامان هم شاید شیفت بعد ظهری است...آذر را پیدا نمیکنم... یواشکی میرم بالا و دائم خدا خدا میکنم سرو کله آذر پیداش نشه که رسوام کنه...از پله هفتم یا هشتم میرم سمت راست که یه در کوچولو به اطاقه زیر شیروونی داره...و من ساعتها با خرتو پرتایی که اونجاست بازی میکنم...صدای آذر میاد:بابا نمیدونی آزاده کجا لفته؟!...کم کم باید برگردم ....من توی اطاق بودم ندیدی مگه منو؟

بعد نوشت:

گاهی دلم برای بعضی جمعه ها تنگ میشه ...جمعه هایی که بعدازظهراش "هزاردستان "نشون میداد...جمعه هایی که آبگرمکن نفتی روشن میشد و به ترتیب همه میرفتن حموم...جمعه هایی که کتاب و دفترفارسیتو میذاشتی تو کیفه مدرسه...جمعه هایی که فرداش باید هفت صبح کفشای کتونی میپوشیدی میرفتی مدرسه ...

شنبه 22 آبان‌ماه سال 1389
نمیدونم کی یه تکونی به خودم خواهم داد...

از روزی که شیراز اومدم که تقریبن یه سال میشه اوضام اصلن خوب نیست...گاهی با خودم میگم شاید از اولش نباید میومدم من واسه رسیدن به اون چیزی که تو شهر خودمون داشتم خیلی زحمت کشیدم از زیر صفر شروع کردم و جون کندم تا آخرش تونستم تو اداره ایی که دوست داشتم یه جا واسه خودم باز کنم ورزش میرفتم و دوستای ورزشی زیادی داشتم ...اما یه دفعه همه چیو رها کردم اومدم ...گفتم میتونم بازم از صفر شروع کنم اما نشد که نشد حالا هم خودمو گم کردم اصلن نمیدونم کجام؟بعد یه سال هنوز اوضاع فرقی نکرده...تنهایی و دوری از خونوادم خیلی اذیتم میکنه...گاهی دلم میخواد یه شارژه میلیونی از ایرانسل برنده شم اون وقت همش با مامانم صحبت کنم !!! (حالا نمیدونم چرا آرزو نمیکنم مثلا میلیاردر شم!!!) اوضاع همسری خوبه یعنی در واقع اون برنامه زندگیش مشخصه...دانشگاه میره و حسابی سرش شلوغه ...تازگیا وقتی غمگین میشم احساس میکنم یه چیزی مثل بغض تو گلوم گیر میکنه و اذیت میشم تازگیا بیشتر گریه میکنم و تازگیا خیلی بیشتر فشارم میاد پایین...میدونم باید از جام بلندشم میدونم باید یه تکونی به خوم بدم اما انگار دیگه رمق ندارم... من سالها جون کندمو زحمت کشیدم یه دفعه همه چی تموم شد...حالا اگه خودمو دوس دارم باید یه غلطی بکنم دیگه!

پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1389
بازگشت!

اومدم اینجا پس از روزهای خیلی زیادی که نبودم البته دوست داشتم بیام اما مثل همیشه رمز عبورو فراموش کرده بودم ! الان که خواستم رمزو بنویسم گفتم شاید خدا چون حال روحی خوبی ندارم یه خورده رحمش بیاد که دیدم انگار درسته!!!از اینکه تونستم پس از مدتها دوباره آپ کنم خیلی ذوق زده ام اصلن یادم رفت چی چی میخواستم بنویسم...به مناسبت این رخداد خجسته و میمون فقط به خودم تبریک میگم و ایشالا بعد میام واسه خودم اینجا یه دل سیر درددل کنم

شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1387
من شیراز نمیرم؟!!
خوبه که من تا حالا از دست خودم نمردم!!از بس منظمو و جوشیم تو کارام!!!عوض تموم کردن اون پروژه سرطانی هی از این وبلاگ به اون وبلاگ...با این همه تحقیقات و پژوهشهای علمی بابا !!!!!!!!!!!!!!!!! امروز یه بستنی چاق که توش پر بود از اسمارتیزای رنگی خوردم در واقع آقای نعمت پول زور جمع کرد منو هاجرم عینهو خر تربیت شده رفتیم از اون طرف خیابون خرید کردن.ای خدا حالا که من دارم به آرزوهای ماقبل تاریخم میرسم حامد باید بره شیراز ... حالا اون هیچی من واقعن از مستقل شدن میترسم اینجا همه کارا حتی جوراب شستنام با مامانه !! حتی میوه پوست میکنه میزاره جلوم هروقتم پول بخوام جیب بابا فورا  سلام میده ! اما اون جا چیکار کنم ؟کی جورابامو میشوره !! خدایا با این حامد رذل!! هروقتی بخوام یه چیزای خوشمزه بخورم حتمن میگه ببین ّیا همه میتونن از این چیزا بخورن ووووو میدونم اونجا از بیکاری باید با انگاشتام بازی کنم!!!!!
جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1387
قند

نزدیک عید که میشه یادم از گذشته میافته روزهایی که من تازه با جلسات آشنا شده بودم و رفتن به بیت المهدی واسم یه حس تازه ایی داشت هرچند اون چیزا دیگه حالا نیست اما بوی بهار منو هوایی میکنه...یاد روزهای گذشته ...که من وحامد همو میپاییدیم!!! یادمه همون روزای اول ماجرای عجیب خواستگاری حامد یه روز که فکر میکنم چند روز قبل از سال تحویل بود قبل از رفتن من به خونه حامد گفت که واست یه چیزی کنار گذاشتم من هم مشتاق دم در ایستادم...حامد با یه نایلون فریزر پر از شکلاتای جورواجور و ... برگشت باخودم گفتم این دیگه چیه؟خودش توضیح داد که چند روزی که من جلسه نبودم به یاد من هر وقت شکلاتی یا چیزی تعارف کردن واسه منم برداشته حتی تو اون پلاستیک چند تا قند هم بود!...اولش جا خوردم...آخه اون روزا من تصمیم نداشتم به حامد جواب مثبت بدم  اما بعدش... حالا چقد دلم واسه یه نایلون فریزر پر از قند و شکلات تنگ شده.

این قدر این روزا کارای عقب افتاده دارم که کمتر یاد حامد میافتم ... در واقع سرمو حسابی شلوغ کردم تا سرگرم بشم...حامد میگه دیر یا زود یه جا تو شیراز جور میکنم بیای ...واقعن درست گفتن دوری و دوستی!نمیدونم وقتی باز پیش هم باشیم روزی چند بار دست به یخه بشیم !

شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1387
زمانی برای بودن زمانی برای نبودن

من به دنیا بدنیا آمدم ...روزی که تو مقرر داشتی ؛ یه جای خالی واسه من در نظر گرفته بودی یه جای خالی که فقط من میتونستم داشته باشمش یه نقش کوچولو که واسه من در نظر داشتی و حتی میدونستی من چجوری میتونم وباید این نقش رو اجرا کنم...اینو تو از هزار هزار سال پیش میدونستی و همینطور سالها گذشت و حلقه های زنجیر کنار هم چیده شدن و من اومدم ؛من باشم یا نباشم چرخ هستی پنچر نمیشه اما تو میخواستی که باشم ...به من وحضورم فکر کرده بودی.

ممنون به خاطر این ...

.

.

.حامد بالاخره شیرازی شد!خودش که راضیه ومن حالا بعد از این همه تقلا کردن واسه کار و پیدا کردن یه موقعیت نسبتا خوب کاری دیر یا زود باید برم شیراز.

.

.

.چقد دلم میخواد دامن چین چینی بپوشم برم یه جایی که باد بیاد زیاد؛ بعدش برقصم برقصم برقصم اون قد زیاد که  باد بشم... ابر شم برم تو آسمونا اصلن این من نیستم خودشه خود خدا که دوست داره گاهی یه جایی که باد بیاد خیلی زیاد برقصه پس انسان رو آفرید.!

سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1387
زندگی به سبک چینی

دوباره قرار شد بریم یه مدتی که معلوم نیست  تا کی ادامه داشته باشه من و هاجر خانوم !  اداره

این چند وقت که معلق شده بودیم فهمیدم که اون همه تمرینات ورزشی روانشناسی که انجام میدم همش کشششششششششک...تعادلم ریخته بود  بهم ... خیلی باید سخت باشه که وقتی چیزی که واست خیلی مهمه رو نداری همون قدر خوشحال باشی که وقتی داری ... (یعنی تو دنیا چنین جانور نادری پیدا میشه ! )...

حالا این چند روز دقیقا کارگرهای چینی سر ساعت میرم پشت میز کار و تا ساعت ۵ بعدظهر فقط شاید فرصت ناهار خوردن داشته باشم بعدش لخ لخ کنان میام خونه...نمیدونم درسته یا نه کار میکنیم که پول داشته باشیم و وقتی که بهش میرسیم وقت و حوصله نداریم خرجش کنیم البته این فکر میکنم فقط در مورد نون در آوردنای حلال صدق کنه

بعد از قانون ۵ نیوتن که در موردش نوشته بودم باید بگم اولین قانون بد شانسی میگه که هنگامی که شما از ناظر پروژه ای ناتمام در شرکت فرار میکنین طی یه جابه جایی اداری دقیقا اطاق بغل دست شما در اداره خالی و ناظر محترم به ان انتقال مییابد!!!!!حالا هی من باید طی عملیاتی محیر العقول از جلوی درب اطاق ناظر محترم عبور کنم و هر دفعه با هیبتی جدید که خدای ناکرده به نظر محترم ناظرانه ایشان آشنا نزنم تا امروز که خدا کمک کرده !!! ولی حس ششم میگه به زودی این خانم ناظر عزیز  در محل سرویس بهداشتی  به صورت کاملا  فیس تو فیس رؤیت خواهد شد


دیشب من و حامد تو یه کوچه منتظر حاج آقا بودیم که من رومانتیکیسمم  اوج گرفت پیشنهاد کردم یکم قدم بزنیم در اوج ترکوندن حبابهای عشق و محبت و وفا یهو یه صداکلفته گفت آقا با شما هستم و بعدش از تو سیاهیها یه آقای بسیجی تند تند خودشو به ما رسوند که مبادا دیر بشه یه دفعه خدای ناکرده ما عنان از کف بدهیم و با انجام حرکتی ناشایست  لعنت ابدی خدارو  بخریم .....!!!حالا به کیا هم گیر دادن من با اون چادر و چاقچوره کثیف و پتی و حامدم که ازمن قیافش تابلو تر....اون قدر از دستش عصبانی شدیم که تا امروز هنوز حالمون خوب نشده.


   1       2    >>