جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
پای چپ


آمدن عید مبارک بادت!

بعد از کلی جون کندن تونستم رمز ورود و اسم وبلاگ رو پیدا کنم ! جدی باید یه فکر اساسی بکنم ، اینجوری همیشه نصف روز باید بازی فکری انجام بدم که پنیر منو کی جابه جا کرد !

ملالی نیست جز تموم شدن نوروز .که جدن حالی امسال بابا نوروز به ما داد! من و حامد تا حالا این قدر با هم زندگی نکرده بودیم ، منظورم اینه که دو هفته صبح تا شب ور دل هم بودیم و حتی 5 دقیقه جز موارد ضروری ! از کنار هم تکون نخوردیم و تا تونستیم به جون هم غر زدیم و گاهی هم البته دست به یخه شدیم !

خلاصه اصلن عید خوبی نبود،وقتی اول سال 6 تا آمپول بزنی میفهمی نوروز چه خوبه !!

یه بار هم بیشتر نرفتیم عید دیدنی ، یه بار هم رفتیم تا کلیدر که اون قسمتش بد نبود البته اگه این حامد دوباره گیر الکی به من نمی داد که مثلا شب تو جنگل آتیش درست کنیم و لابد تا صبح هم کنار آتیش بابا کرم برقصیم !

صبحی که اول پای چپمو گذاشتم بیرون تو دلم گفتم امروزو خدا به خیر بگزرونه ولی فورا بر جدو آباد شیطون گور به گور شده لعن کردم ، ولی پای چپ کار خودشو کرد ، اولش که با این حامد نامعلوم الحال ! زدیم به تیپ هم ، بعد با شکم گشنه برو کتاب اذرو پس بده که سرویس هم اشتباه سوار شی و یکککککککککککک ساعت معطل شو و جریمه دیرکرد کتاب و بعدش بیا ببینی به اتفاق پدر و مادر پشت در موندی و یک ساعتی علافی و ...تازه ساعت 4 ناهار بخوری اونم از صبح که ناشتا رفتی ورزش بلکه سه کیلو و چهارصد گرم چاق شدنت رو جبران کنی .

الهی شکرت.
پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386

با چه شوقی از خواستگارش حرف میزند: (اولش گفتم نه !فقط یک جلسه واسه آشنایی؛اما یک دفعه همه چی جور شد...) وریز میخندند؛دختران انتظار...

همین طوری شروع میشود ؛یک هو وبا ریز خندهای شیطنت آمیز ؛

چقدر دلم برای روزهای اول تر از این شش ماه تنگ شده!

نمی دانم با ید وقتی خوشحالی یا که غمگین چیکار کرد؟میدانم که برای اذیت کردنت ازدواج نکردم؛آمدم که آرامش قلبت؛که آرامش قلبم باشی!و ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد!

نمیدانم... شاید بایدمعمولی تر از این ازدواج میکردم؛با همون معمولی ها!!! امان از این کف دست راستی!امان از این خط موربی که از تپه ماه شروع شد و خط سرنوشتم را قطع کرد !!که همیشه میدانستم که ازدواجی عجیب شاید!

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
سه نقطه ...
لهی : همزیستی ، تحمل ....

شاید ... شاید فقط سه نقطه !
فکر میکردی حالا که پس از روزها آمده ایی ، یک مثنوی حکایت باید بنویسی ، اما فقط سه نقطه !!

برای این سه نقطه یک تشکر جانانه بدهکارتم خدا ! و چقدر خوشحالم که این سه نقطه در عالم هستی ایجاد شده اند !

چقدر این سه نقطه حرف دارن واسه گفتن ! چقدر دوست دارن بگن که فقط داشتن راهی رو میرفتن که شاید خیلی هم به انتخاب خودشون نبود ، در واقع اصلن نبود .

روزهای خوبی داشتیم ... میبینید ! باز هم همین سه نقطه جادویی !!

یه خواسته ! یه راهنما ! یوگا ، گنبد سبز ، زیارت ، آقای ... ! ، 25 اسفند ، امام زاده اسماعیل ، حرم حضرت معصومه ، من و حامد !

حالا دو ماهی میشه که فقط نقطه و نقطه و نقطه !!

و یه علامت سوال به بزرگی از این جا تا امام زاده اسماعیلی که همش نشونه بود .

میگن راه سخته ، پر از فتنه ، آشوب و امتحان الهی که باید ازش رد بشی ! و حالا این دو ماه دایم درگیر حاشیه هستم .

خیلی ها رفتن ، من موندم و حامد و ... نمیدونم شاید من هم نموندم !!

امیدوارم هر چه زودتر حاج آقای ... مشکلشون با نیروهای اطلاعات حل بشه ، و من دیگه هیچ نمیخوام که جلسه باشه و حاج آقا و این همه دردسر ...
سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
از فروغ ....

 که پس از چهل سال اشعارش گویی زبان حال همه زنان تاریخ است .... 

می آیم ؛ می آیم ؛ می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم ؛ می آیم ؛ می آیم

و آستانه پر از عشق میشود ؛ و من در آستانه به آنها که دوست میدارند و دختری که هنوز آنجا ؛

در آستانه پر عشق ایستاده ؛ سلامی دوباره خواهم داد .

سه شنبه 17 بهمن ماه سال 1385
چایی با دو حبه قند ....!!!

الهی : شعور قلبی ؛ آرامش درونی ؛ همزیستی .....

 دیروز صبح یه یاکریم دیدم ؛ یه چیزی مثل ساقه کاه یا گندم رو جا به جا میکرد ! از دیروز صبح تا حالا دائم این صحنه رو مزمزه میکنم . ....

چقدر با زبان نشانه ها آشنا هستید ؟

خدا رو شکر که بساط قهوه خونه قنبر با تمام شدن دهه اول محرم جمع شد ،‌ هر کی چهار تا استکان گذاشته بود تو سینی و این آخریها با کتک میریختن تو حلق ملت و بعدش هم التماس دعا !! البته من با نذری دادن و کار خیر و.... موافقم اما نه به این شوری شور ! گویی که هیچکس تا حالا چایی اونم با دو تا حبه قند نخورده !! چقدر هزینه اون مراسم دیشلمه خورون شد خدا داند و هر آیینه که چه اندازه  دلهای عاشقی که به یاد حسین و لب تشنه اش از دبیرستان دخترانه زهرای مرضیه سر چهار راه مراسم داشتن ! و هر آیینه چه همه پسر به حرمت این روزها حاجت گرفتند !! و جا داره که از همین جا به امت همیشه در صحنه که برای گرفتن آش شله نذری دهن همه رو سرویس کردند و تنی زخمی از میدان مبارزه سربلند بیرون آمدن تبریک وتهنیت و صد البته شاد باش بگویم ، امید که در عاشورایی دیگر حضور گرمشان رونق بخش دیگرین ! مجلس بزن بزن نذری باشد !

 و از همه ترانه سرایان ببخشید مداحان مخلص که با اشعاری چون : عشقم حضرت عباسه ، اسمم برگ گل یاسه !!!!!!! گرمی بخش محافل پر شور عزاداری بودند کمال سپاس و تشکر را دارم . باور کنید این مدیحه !!! رو تو خیابون شنیدم .

خدا قسمت کرد و روز دوشنبه در جلسه ایی که قراربود هیئت مدیره ! یه جایی تعیین بشه حاضر باشم ، ۱۶ عدد خواهر و ۷ عدد برادر ! ما که حس فمنیستیمون جوشش کرده بود از همه خواهرها درخواست کردیم برای رای دادن به برادرها هل نزنن و همدیگه رو سیر تماشا کنن   

بلکه نظرشون عوض بشه و از تو خودشون بتونن چند تا کاندید پیدا کنن؛ و در ظاهر همه قبول کردن که خانمها باید سهم بیشتری داشته باشن ؛ حالا وقتی آرا شمرده شد : ۲ عدد خواهر و ۵ عدد برادر !!!!  با اینکه لیاقت بعضی از خانمها به نظر من خیلی بیشتر از آقایون منتخب بود ؛ وقتی خود ما خودمون رو قبول نداشته باشیم وای به حال بقیه !

خوش به حال زنان نماینده در مجلس هفتم و مخصوصا خانم فاطمه آلیا که جانانه در صدد هستن مبادا خانمهای ایرانی از وظیفه اصلی خود که همانا در خانه نشستن و خوردن چایی آن هم با دو حبه قند است ! باز مانند. معلوم نیست این خانمها نماینده ما هستن یا آقایون ؟ هرچند عجیب هم نیست با اون رای گیری هیئت مدیره ایی که من دیدم !!

 روزی ملانصرالدین چهار چوب در خانه ایی را میبرید ، عابری پرسید که چیکار میکنی ؟ ملا جان فرمودن ساز میزنم ! عابر گفت پس صداش کو ؟ دوباره ملا جان فرمودن که فردا خواهی شنودن !! خلاصه وقتی فرداش میشه همون عابر صدای شیون اهل همان خانه را میشنود که ندای آی دزد و آی هستیمان بر باد رفت و امثالهم ....!

امروز تیتر درشت یه روزنامه این بود که : قطعنامه را اجرا نمیکنیم !.... باشد که صدای ساز نا کوک ! دولت را بشنویم ....

 

 

شنبه 7 بهمن ماه سال 1385
................................................................
چای میخورم ! با دو حبه قند !

از خودم انتقام میگیرم ......

بد شده ام دوباره ، چند سالم است ؟ میدانی مادر ؟؟



سه شنبه 3 بهمن ماه سال 1385
خواستگاری و جنگ در چند مرحله

بگذار یاد پاکت در ذهن ما بماند ....


چند روز پیش خوستگارانی از کشور دوست و همسایه ! ( همین کوچه بغلی ) نزول اجلال فرمودند ! ما را میگویی ....! اینقدر ذوق زده بودیم ......!!!!! که نگو !! هر چه بالای منبر فریاد زدیم که این چه رسم برده داری است و در قرن ۶ هزار قبل از میلاد هم چنین بی انصافی در خصوص دختران صورت نمی گرفته است .....!! همه بیلمیرم ! ! ! ؛ خلاصه ما هم چنان خود را آراستیم که به همه صوفیا لورن های تاریخ یهههههه هو گفتیم : زرشک ! ؛ مثل دخترای عهد میرزا قلی خان قجری ابرو ها را پیوند کردیم !! لپ ها مثل هلو قرمز !! و سپس لبها را چون انار ترکیده ! قرمز ! خداییش خوشگل شده بودیم ؛ حالا وقتی سر و کله مادر و خواهر داماد پیدا شد قیافه من و مامان دیدنی بود ! مادر که خودش فسیل و اما دختر شاید بیش از ده بهار دل انگیز نشکفته بود ! تازه با اون فسقلگی چه سوالهای کارشناسی هم از من میپرسید ! تا مبادا من را بهشان بیاندازند ! داماد هم که اصلا نیامده بود ( اول زندگی و چنین گشادی .... ! ) ؛ اولین کاری که کردم بدو رفتم تند تند با دستمال اون ابروی پیوند و لپهای قرمز و پاک کردن ! ! ؛ خداییش خیلی تو ذوقم خورد ! یه نذر ۱۴۰ تایی صلوات کردم که برنگردند ؛


تا حالا هم که جون سالم به در بردم همش تلاشهای شبانه روزی خودم بوده و هیشکی منو درک نکرده ! اولش ( اووووووون موقع ها ! ) با اومدن خواستگار خانه را با بولدوزر یکسان میکردم ؛ کمی بعد که حرفم برو نداشت جنگ سرد شروع شد : مثل دخترخوبا رنگ و وارنگ میشدم و میگفتم اشکال نداره همه باید این شتر رو روزی سوار شوند ولی موقعی که با داماد میخواستیم به تفاهم برسیییییییییییییم : یا مثل خلها رفتار میکردم یا مثل افاده ایها و یا چنان دروغهای شاخداری میبافتم ..... ! خلاصه دامادها هم جونشان را دوست داشتند چه جور ! بیچاره مامان منم مونده بود چرا ؟ آخه چرا ؟!! از داماد ها هم قسم حضرت عباس میگرفتم این صحبتها رو لو نده والا من جادو و جمبل و .... !بعدش یکی از اون دامادهای لوس بچه ننه پیش ننه اش اعتراف کرد و ننه اش هم ۵/۵ تا گذاشت روش و تحویل والده ما داد ! خلاصه اینجا بود که جنگ سرد توسط مزدوران توده ایی و کمونیست لو رفت !


و حالا با اجازتون جنگ ْ ابله باش راحت باش ْ رو شروع کردم ! یعنی اول از همه آرایش میکنم ( سابق بر این در زمان جنگ بولدزری و سرد حتی صورتم را نمیشستم چه برسه به این قرتی بازی ها ! ) آن هم از نوع مدرنش :صورت برنزه و لبهای براق و سفید ! اون قدر ماه میشم ! مثل یه ماه ابله !! بعد هم دور از چشم مامان یه چشم و ابرویی برای فک و فامیل شوور میام که نگو ؛


مامان : اه باز که دوباره خودت رو سیاه برزنگی کردی ! خودت کم سیاهی ! ! اون چیه ؟ چرا موهات وز کرده ! مثل خنگها شدی !!


آزاده : مامان جان این مده ! الان همه از رو مد زن میگیرن ! کی حالا زن لپ گلی و چشم رنگی میگیره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


مامان : ها ! راست میگی ؟


انصافا این خواستگاری خیلی مزخرفه ! چرا دخترا خودشون نرن یه پسر با شخصیت پیدا کنن !تا این بساط ژانگولر بازی هر هفته تو خونه ما پهن نشه !


خدا : ببخشید ! الان همه همین کارو میکنن تو اون قدر چلفتی ! که هر چی پروژه میذارم سر راهت چهار نعل به تاخت ....!


در ضمن ما چه هزینه ایی بابت تحریم !!! پرداخته ایم ای امت حزب ال... ؟ من که شخصا چیزی به کسی ندادم ! شما چطور ؟ ها ؟ گوجه فرن چی چی ؟ دقت کنید ! گوجه گل محمدی !! افتاد ؟! راستی من شخصا جنگ میخوام ! از اون خط اول مقدمشم ! دهه ! خیلی گشاد شدید !!! یه عمره دارم میجنگم( از بولدوزر تا سردش ) اما هنوز ارشد قبول نشدم بلکه این یکی راه بیافته ما هم فیض ببریم عزیز برادر ....!

شنبه 23 دی ماه سال 1385
من زنم ؛ ایستاده ام ....

اتوبوس :

ـ ببخشید چهار راه خاقانی ؟

ـ پیرزن : با من پیاده شو ؛

رسیدیم ؛ پیاده میرویم ؛ راهی نیست .

پیرزن  : شما جوانید ؛ پاکید ؛ برای پسر من دعا کن ! به نا حق در زندان است ؛ اسمش حسین ......

ـ یادم میماند ؛ دعا میکنم ؛ شما هم....

موسسه :

ـ برای ثبت نام دوره جدید آمده ام ....

زن : دعا کن برایم میخواهم از همسرم جدا شوم ؛ دست بزن دارد ....

ـ ............................................................................................؟!

خیابان :

ـ اسمت چیست ؟

پسر : بسم ال...

مادر هم داری ؟

ـپسر : دارم ! به خاطر مادرم یه دستمال بخر .... 

ـ از اون کوچیکهاش یکی بده ....

 

 

من زنم ؛ مادرم ؛ خواهرم ؛ سربلند ایستاده ام : (( تا نسیمها نوازشم کنند ؛ تا ستاره ها ستایشم کنند )) .

 

شنبه 16 دی ماه سال 1385
همزیستی


الهی ، همزیستی ، تحمل ،ایمان ، خرد ، عطا کن .

در ادامه بحث چیزهای خوب در عالم که اولی شعور بود باید بنویسم که بعد از شعور ، همزیستی نیز بسیار خوب و مفید است ! این را هر وقت از خیابان سجاد مشهد عبور میکنم بیشتر میفهمم . چند شب پیش که برای کاری با محترم رفته بودیم آنجا طبق معمول یک ماشین گشت و آقایون به اصطلاح حافظ امنییت ، همه و همه آماده بودند برای مبارزه با انگلها و آفات اجتماع و همه کسانی که بهانه های خوبی برای ظهور امام زمان هستند !! .
 نگاه خشمگین سربازان گمنام اسلام و انقلاب موقع دادن تذکر به این ایادی استکبار ! دیدنی بود . یک قصه همیشگی اما همیشه تازه .  با دیدن این صحنه ها بسیار متاسف میشوم ! و فقط میتوان دعا کرد که ظهور همان امام زمان به دادمان برسد . یکی از دوستان که تازگی از مالزی برگشته است شدید دچار افسردگی است و مثل منصور خان مظفر زرگنده مرتب تکرار میکند :  (چرا  مسلمونهای اونجا اونطور ، ما این طور ! )

  شاید من هنوز آن قدر عقب افتاده هستم که نمیتوانم حکمت این سخت گیریها را بفهمم ! اصلن شاید برای انرژی هسته ایی خوب است و من خبر ندارم !!؟ شاید هم باید این خانمها و آقایان فوکولی تربیت بشوند تا نرخ تورم را بتوان تک رقمی کرد !! شایدن علت آلودگی و شلوغی شهرها  وجود همین فوکولیهاست  و تسهیلات ایران خودرو چه ربطی به ماجرا دارد و ایضا قیمت بنزین و....وحالا فهمیدم چرا این شیر یارانه ایی اصلن پیدا نمیشود و نیترات آب مشهد را برداشته !! چقدر من نادان هستم ! اگر ما سیب را قبل از خوردن خوب بشوریم و سپس با لذت آن را میل کنیم و این سیاهی زمستون در خیابان شلوار کوتاه نپوشیم تا ننه سرما هم ما را دوست داشته باشد و با دوست پسرهامون پیام نور ( ارتباط از راه دور !!!! ) باشیم ! میدانم که آقای پریزیدنت احمدی نزاد هم برای این همه جوان لایق و شایسته با تربیت خانه  میخرد و برای همه هم یکی یه دونه همسر بهشتی دست و پا میکند و از همه مهمتر همه را هم در همین دولت مقتدر استخدام رسمی  !!!!!!! میکند ! حالا که شعورم کمی تکان خورد همی دانستم که علت اینکه بعضی از مغزها با سرعت نور از مرزها خارج میشوند !! و بعضی از مغزهای کم شانس در جا میترکند ! در چیست !؟

بعله ! این همزیستی  تا آن جا که سوادمان قد میدهد ( ببخشید ما کارشناسی ارشد قبول نشدیم ! )  فقط در عالم جانوری دیده شده است و اصلن در مملکت ما نباید و نشاید که وجود داشت ! پس فعلن همان شعور البته تا جایی که اسلام را دچار خطر نکند ! خوب است و الباقی را بی خیال !! به قول شاعر : بی خیالی طی کن عزیزم ، بی خیال این همه غصه و غم !!

اهل این حرفها نیستم ، سواد سیاست و جامعه شناسی و..... هم ندارم کارشناسی ارشد هم !!! ندارم ! بسیار هم مثبت اندیش و بین ! هستم . در همهن عوالم یوگایی و نشانه های خود روزگار میگذرانم . و دعا میکنم که لحظه ایی بدون آگاهی و خرد نباشم .

از خرد همه جا حاضر الهی و هوش کیهانی برای همه جهان هستی آرامش درونی و صلح جهانی طلب میکنم ، آمین .

یکشنبه 3 دی ماه سال 1385
یلدا و مسواک برقی

شده شب یلدا باشه ... و شما گلاب به روتون ... بعله دیگه .... حالا وقتی که خیالتون آسوده شد و نفسی تازه کردید !! گیر بدهید به مسواک چمبه و غیر معمولی !! که جلوی آیینه سرویس بهداشتی به شما که اصلا مترقی نیستید دهن کجی میکند .... ناگهان  عذاب الیم الهی !! بارش میگیرد و مسواک چمبه !! با صدای مهیب ۱۱ سپتامبری ! روشن میشود و .... درررررررر درررررررررر اره برقی اکو میشود !!! تکنولوژی مسواک هم خداااااااااااا !!

پروردگار هم دقیقا همین لحظات به کمکت میاد !!! همچنان صدای اره برقی اکو میشود !! ...........................!!

بچه لوس صاحب خانه هم صدای درررررررر و دررررررررر مسواکش را از میان آن همه سر و صدا بشنود و با صدای بلند به همه اعلام کند : (مامااااااان !! کی داره با مسواک من ور میره .) و از مادر بخواهد که فرد خاطی را به سزای عملش برساند . لحظه سختی است ! بمانم ...! یا بروم !!  از آنجا که همه احتیاجات آدمی به سرویس بهداشتی خلاصه نمیشود !!! تصمیم به رفتن میگیرم ! همان اپسیلون آبرو را گذاشته و خارج میشوم ...! و سعی میکنم که از چنگ و دندان بچه لوسه در امان بمانم !!

نتیجه اخلاقی : اولیای عزیز برای فرزندانشان مسواک برقی از نوع تکنولوژی نانو خریداری بفرمایند !

- و همچنین قبل از رفتن به میهمانی چک آپ کامل از فرزند به عمل آورند !! و زبانم لال اگر این اتفاق افتاد به ضرب و شتم !! فرزند نپردازند چرا که فوبیای مسواک بسیار محتمل است !!